
فاجعه قرن آهن
اين مثنوي حديث پريشاني من است بشنو كه سوگنامه ويراني من است
وقتي نقاب محور يكرنگ بودن است معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است من بودني كه عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام فهميده ام كه خوب ترا بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق اين ها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن كشانده اند روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين برادران ريا كار زنده اند اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند
يعقوب درد مي كشد و كور مي شود يوسف هميشه وصله ناجور مي شود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند منصور را هر اينه بر دار مي زنند
اينجا كسي براي كسي كس نمي شود حتي عقاب در خور كركس نمي شود
جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست حق با تو است ماندمان عاقلانه نيست
ما مي رويم گر چه ز الطاف دوستان بر جاي پيكرمان زخم خنجر است
دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نامشخص است هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است
از سادگيست گر به كسي تكيه كرده ام اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است
ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است